تبليغاتX
دلشدگان - برای مردان مسلخ
وبلاگ
لباس هایت را از خشکشویی میگیری و به خانه بر می گردی .دوش می گیری و پای بساط ادکلن زدن می نشینی. کمی عطر کله ات که  زیاد شد کم کم برای پوشیدن لباسهایت اماده می شوی .در  ست  کردن لباس ها به خانمت هم کمک می کنی .کراواتت را با زحمت هرچه تمام تر می بندی .تو اماده ای.باز می نشینی پای بساط ادکلن بازی . گرم که شدی میگی خیلی دیره زود باش دیگه.

خانمت اماده است . تو هم کمابیش . این روزها که گرم شدن نداری . بی خیال...

عروسی شلوغ و پر سر وصدا ست . گوشه ای نشسته  ای و داری ان وری ها رو ورانداز می کنی . گاهی هم چشمی برای زنت تکان می دهی به این معنی که همه ی حواست تنها به اوست. منتظر دعوا بر سر چوپی هستی   که ناگهان همشهری هایت حماسه ی دیگری می افرینند.               چند مرد مسلح.

طلای تمام زنها را می گیرند واین تنها زمانی است که هیچ زنی به داشتن طلای بیشتر به خود نمی بالد. تو با تمام جسارت و شهامتت جرات به خرج می دهی و به جایی زنگ می زنی .سرت را بلند می کنی زنت گریه می کند مثل همه ی زنها .تمام مردهای دیگر هم مثل خودت به جایی زنگ می زنند. تا به خود امده ای لخت شده ای مثل تمام مردهای دیگر . زنت بی پاوه نه ، بی به ر پشتوینه ، بی به ر سوخمه ، بی زنجیر بی النگو بی گوشواره و... مردان مسلح دارند جمع می کنند زنت دارد گریه می کند . یاد روزی می افتی که خواهرت را به دلیل پوشیدن مانتوی تا سر زانو دستگیر کرده بودند. پسری کنارت زار می زند  کاری از دستت بر نمی اید. یاد براردرت می افتی در روزی که موهایش را با لگد کوتاه کردند همه ی مردها دارند به جایی زنگ می زنند وکسی  نمی اید و از کسی هم خبری نیست انها دارند کارشان را می کنند حالا دیگر بیشتر مرها هم پول و موبایل هایشان را تحویل داده اند مرد های مسلح دارند می روند یاد دزدی مسلحانه از طلا فروشی همسایه ات در چند روز پیش می افتی . مسلح ها رفته اند . در سالن هم همه ای بر پاست  . می خواهی خودت را به زنت برسانی . دیگر کسی به کسی زنگ نمی زند .پایت را لگد می کنند . یاد  چهارشنبه سوری می افتی که به دلیل روشن کردن اتش جلوی در خانه ی خودتان پایت را شکستند. خودت را به زنت می رسانی .او گریه می کند. می گوید طلاهایم. تو گریه می کنی می گویی ..............  

+ نوشته شده در  87/10/06ساعت 0  توسط هيوا فولادي | 
 
وبلاگ