![]() |
![]() |
|
| وبلاگ |
|
لبنان گوینده :این جا، جای مردان سرو قامتیه که خون تو رگ هاشون طلاست و اینجا مادر ها به جای پسر هی شیر می زان. تصویر:2 تا مرد که دارند تفنگ هاشونو تمیز می کنند. سوریه گوینده :مادر ها اینجا به کودکاشون یاد می دن که غذا نخورند چون پدرشان، ان شیر مرد... رفته بجنگه ،بچه ها یاد می گیرند جای اب نبات.. گلوله مک بزنند تصویر:3 تا بچه دارند با یک کلاشنیکف بازی می کنند سایر اعضای خانواده دارند با تعجب به دوربین نگاه می کنند. عراق گوینده :ان ظالمان که همه غولند وغاصب ... اینجا خون می مکند و زندگی را از ملت می خرند .. تا خودشان نفت ...بدزند. تصویر:یخچالی خالی ، 4نفر ادم که هی می ایند ودر یخچال خالی را باز می کنند و می بندند کاری که هرروز من وشما می کنیم. فلسطین . . . چیز های که در بالا خواندید گزارش یک صدم کارهای است که اقای کامران نجف زاده تو گوش ما می خوانند.هر روز و هر روز... وهمین است که این روز ها گردنش درد می کند از بس شعر برایمان می خواند. ساعت 2 بعد از ظهر... اخبار گوش می دهی..دو سه خبر اول چیز مهمی نیست یادت می رود خبر گوش می دادی و ناگهان ایشان ..کسی وسط اخبار شعر می خواند . جالب است . یادت داده بودند که اخبار یعنی شنیدن اخرین خبر های روز تا تو بشنوی و اگاه شوی و اگر خواستی قضاوت کنی. اما این روزها این خبر ها نیست به یک باره وسط خبرها کسی می اید و با عشوه و ناز و تنگ کردن خودش خبری راکه قبلا شنیده برایت تفسیر می کند، قضاوت می کند، تصمیم می گیرد و محکوم می کند ودر اخر از همه بد تر انها را شعر می کند تا من و تو را خر کند بلکه راحت تر خبر از حلقوممان پایین برود. کسی اینجا پیدا نمی شود به این اقا بگوید: مردم... این بیچاره گان همه چیز خور شاید دوست داشته باشند تنها خبر بشنود ان هم با استفاده از کلمات رسمی انچنان که عادتشان داده ایم ..کامران جان بس کن ...شعر هایت را توی دفتر خاطراتت بنویس و به دوست دخترت نشانشان بده اینجا مردم اگاهی می خواهند... اینجا شاید کسی نخواهد قضاوت کند .. ایجا شاید کسانی پیدا شوند که نخواهند کسی را محکوم کنند. جناب کامران خان... جناب خبرسرا ...امروز دیگر گند ش را در اوردی می بخشی که یک کم با ادبیات خودت می نویسم امروز اعصاب مردم را ریختی به هم . امروز به خیلی ها توهین کردی.به خیلی از مردم جهان. به رییس جمهور خیلی از ادم ها که خیلی از انها حتما از تو و ریاست سازمنت و من عاقل ترند.به سازمان مللی که هنوز ما توی تقویممان می نویسیم با افتخار،که صدام را به عنوان متجاوز و اغاز گر جنگ اعلام کرد.(صدام .. همانی که تو همکارانت در روز های نابودیش اورا برادر صدام صدا می زدید). به شیخ الازهر توهین کردی. حتی به صنعت کشور هند که درامدش و ماندگاریش از نفت ما هم بیشتر است .به خیلی های دیگر هم. و تو جناب خبرسرا به اسب ها هم رحم نکردی که چی ؟ امدی خبر بدهی .. خسته نباشی.. امروز اینها را برای این گفتی که دنیا را محکوم کنی که چرا به ملت فلسطین کمک نمی کنند. اما شاید یک جای دنیا کسی باشد که منافع دیگران را به منافع مردم خودش ترجیح ندهد.انصاف داشته باش شاید اینجا پای رسانه ی سازمانی که تو داری خودت را برایش شیرین می کنی مردمی هم باشند که غیر ازانچه که تو و سازمانت می خواهید فکر کنند بیندیشند. جناب خبرسرا ترجیع بند هایت را برای خودت بخوان. |
|
+ نوشته شده در
87/10/15ساعت 23 توسط هيوا فولادي |
|
|
لباس هایت را از خشکشویی میگیری و به خانه بر می گردی .دوش می گیری و پای بساط ادکلن زدن می نشینی. کمی عطر کله ات که زیاد شد کم کم برای پوشیدن لباسهایت اماده می شوی .در ست کردن لباس ها به خانمت هم کمک می کنی .کراواتت را با زحمت هرچه تمام تر می بندی .تو اماده ای.باز می نشینی پای بساط ادکلن بازی . گرم که شدی میگی خیلی دیره زود باش دیگه.
خانمت اماده است . تو هم کمابیش . این روزها که گرم شدن نداری . بی خیال... عروسی شلوغ و پر سر وصدا ست . گوشه ای نشسته ای و داری ان وری ها رو ورانداز می کنی . گاهی هم چشمی برای زنت تکان می دهی به این معنی که همه ی حواست تنها به اوست. منتظر دعوا بر سر چوپی هستی که ناگهان همشهری هایت حماسه ی دیگری می افرینند. چند مرد مسلح. طلای تمام زنها را می گیرند واین تنها زمانی است که هیچ زنی به داشتن طلای بیشتر به خود نمی بالد. تو با تمام جسارت و شهامتت جرات به خرج می دهی و به جایی زنگ می زنی .سرت را بلند می کنی زنت گریه می کند مثل همه ی زنها .تمام مردهای دیگر هم مثل خودت به جایی زنگ می زنند. تا به خود امده ای لخت شده ای مثل تمام مردهای دیگر . زنت بی پاوه نه ، بی به ر پشتوینه ، بی به ر سوخمه ، بی زنجیر بی النگو بی گوشواره و... مردان مسلح دارند جمع می کنند زنت دارد گریه می کند . یاد روزی می افتی که خواهرت را به دلیل پوشیدن مانتوی تا سر زانو دستگیر کرده بودند. پسری کنارت زار می زند کاری از دستت بر نمی اید. یاد براردرت می افتی در روزی که موهایش را با لگد کوتاه کردند همه ی مردها دارند به جایی زنگ می زنند وکسی نمی اید و از کسی هم خبری نیست انها دارند کارشان را می کنند حالا دیگر بیشتر مرها هم پول و موبایل هایشان را تحویل داده اند مرد های مسلح دارند می روند یاد دزدی مسلحانه از طلا فروشی همسایه ات در چند روز پیش می افتی . مسلح ها رفته اند . در سالن هم همه ای بر پاست . می خواهی خودت را به زنت برسانی . دیگر کسی به کسی زنگ نمی زند .پایت را لگد می کنند . یاد چهارشنبه سوری می افتی که به دلیل روشن کردن اتش جلوی در خانه ی خودتان پایت را شکستند. خودت را به زنت می رسانی .او گریه می کند. می گوید طلاهایم. تو گریه می کنی می گویی .............. |
|
+ نوشته شده در
87/10/06ساعت 0 توسط هيوا فولادي |
|
|
شب یلدا را به تمامی کسانی که دارند خوش می لمبانند شاد باش می گویم.
واز طرف تمام کسانی که با سرخی گونه هایشان و خون دل به جای انارو هندوانه این شب را دارند جشن می گیرندخدمت بانیان روزهای تورم ۳۰ درصدی تبریک عرض می کنم. فال گرفتیم و فال هیچ کس این نبود که: کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم خور بلکه پر فروش ترین غزل حافظ امشب این بود: یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد......... |
|
+ نوشته شده در
87/10/01ساعت 1 توسط هيوا فولادي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشيو مطالب شهربان را ببينيد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
شارنيوز `پرسه در شهر سوتي در سيتي آرشيو مطالب شهربان |
|
RSS
|