تبليغاتX
دلشدگان
وبلاگ
این صبح زود از خواب بیدارشدن یکی از بزرگترین مشکلات زندگی من است. کلاس سوم ابتدایی بودم از خواب بیدارم کردند که به مدرسه بروم(تا به حال به یاد ندارم که خودم بیدار شده باشم) کورمال کورمال به دستشویی رفتم. در را که بستم هرچه فحش که بلد بودم ان صبح با صدای بلند نثار امیر کبیر فقید کردم(اکثرا تا ساعاتی بعد از بیداری قادر به حرف زدن نیستم).یاد پدرم بخیر صدایم را شنید و گفت تا زمانی که خیلی دوست نداشته باشی نباید دیگر به مدرسه بروی(یعنی تنبیه)هیچ وقت رغبت خویش را اعلام نکردم اما فردایش بازهم بیدارم کردند که به مدرسه بروم.و خدا گواه است از ان روز به بعد تمام فحش هایم را توی دلم به زمین و زمان می دهم(اثرات مثبت تنبیه).

الان نزدیک به 10 سال است هر صبح به سرکارم می روم اما هنوز با لگد بیدارم می کنند .قبلا مادرم حالا همسرم.به نظر من عجیب ترین نوع ادم ها انهایی هستند که صبح ها سر حال از خواب بیدار می شوند.یکی دیگر از معضلات زندگی من!! ،همسرم از همین نوع ادم هاست .

ادم های صبح خوشحال زیاد هستند.راننده های تاکسی .مخصوصا از نوع ویژه.با ان حال و وضعی که خودم می دانم و خدا نصیب گرگ ها هم نکند سوار تاکسی می شوم . عزیز ویسی ان مرغ عشق اسمان هنر کردستان همچون اهو نعره می کشد و چه چه می زند ومن با ان حال بی حالیم باید قیافه ی انکرالصورش را تصور کنم و هم شانه با راننده ی خوشحال گاهی (شانی)هم بتکانم.

در مسیر خیابان بازهم خوشحال ها را می بینم.بعضی ورزش می کنند (مثلا)بعضی با اغوشی از بربری رو به خانه دارند (ان هم با عجله)یکی سبزی تازه می خرد .چندین بار هم در زمانی که هوا سرد نشده بود چند تا دختر و پسر رادیدم که والیبال بازی می کردند در پارک شهر(افرین).

اما عجیب ترین خوشحالی که در این چند سال دیده ام یک راننده ی تاکسی تلفنی بود که همین چند روز پیش به تور(شایدهم طور،شاید هم تربچه) هم خوردیم.من اکثرا از ترس اینکه معمولا در تاکسی ها به غیر از راننده ها مسافران خوشحالی هم پیدا می شوند (مثل دختر های دبیرستانی که تمام اتفاقات مزخرف روز قبلشان را با اب و تاب برای هم تعریف می کنند.)معمولابا تاکسی تلفنی به سر کارم می روم. ان روز مثل تمام صبح های زود که بیدار می شوم بیدار نبودم البته خواب هم نبودم چون سوار تاکسی شدم.سوار که شدم زیر لب و نا مفهوم گفتم سلام(گفتم که تا ساعاتی قادر به حرف زدن نیستم)او هم چیزی گفت که من نشنیدم مسیرم را هم تا زمانی که ازم نپرسیده باشند و مجبور نباشم نمی گویم.

نکته ی مهم

ان روز برخلاف همیشه اواز یا صدای روح خراش مجری های الکی شاد رادیو در کار نبود(مجری رادیو:صبح دل انگیز شما بخیر،در این صبح دل انگوز زمستانی شاد باشید و بخندید تا دنیا هم به روی شما..... احمق).کسی که صدایش رامن ناخواسته باید می شنیدم مشغول سخن رانی بود جالب بود. چون فرق داشت سعی کردم که گوش بدهم کسی را یافته بودم که صبح ساعت 7 داشت سخنرانی گوش می داد(سوپرخوشحال) صدای یک مرد تقریبا میان سال.داشت ایات قران را تحت اللفظی به کردی ترجمه می کردبعد نمی دانم تحت چه چیزی با دم دست ترین سواد ممکن ان راتفسیر می کرد.من با ان دین الکن خودم خداییش از او خوب تر ان چیز ها را بلد بودم.اقای راننده هم که گاهی نگاهش می کردم تا وضعش را ببینم هر از چند گاهی چهار پنج بار می گفت :چ چ چ چ چ.

 که من مثل همیشه عکس العملی نداشتم . دوسوم راه طی شد اقای خوشحال پخش را خاموش کرد و بسیار عالمانه باز هم فرمودند:چچچچچچ

ناخواسته نگاهش کردم چون حرفی نزدم فرمود :عجب مرد بزرگی.من چیزی نمی توانستم بگویم و نگفتم باز فرمود:چچچچچچچ خیلی مرد بزرگیه این مرد می دانی؟ منهم گفتم :ام!

گفت می دانی کیست؟ گفتم نه.

گفت ایشان جناب ................. می باشند ادم خیلی بزرگی بود دیدی چه حرف های زد .این سلفی هارا دولتی ها علم کردند بر علیه این مرد بزرگ خیلی پستن.

گفتم: دولتیا یا  اقای........

ابروهایش را کج کرد وسریع گفت: نهههههههههه   سلفی ها را می گویم . اگه دوست داری این کاست را به تومی دهم اگه خواستی باز هم خیلی دارم گوش کن تا ببینی که چه ادم بزرگی بود چچچچچچچچ

گفتم: همین جا پیاده می شم.

اقای خوشحال کاستش را روبرویم گرفت و گفت بیا بگیر گوش بده خوشت میاد. در جوابش می خواستم به او فحش بدهم اما از ترس پدر مرحومم نتوانستم فقط گفتم: مرسی اورجینالش را می خرم و پیاده شدم.

من با شیدایی صبح گاهیم بعد یک شب بد خوابی یک شب خیال بد کردن یک شب حملات پنیکی روانی یک شب خواب بد دیدن هر روز باید حرف بزنم خوشحال باشم مودب باشم مهربان باشم سرحال باشم و...... حالا دیگر باید به را ه نا راست دیگران هم هدایت بشوم.

خدایا به چه زبانی به این خوشحالان صبح گاهی بگویم که : جان خدایتان ولم کنید من صبح ها به هیچ صراطی مستقیم نیستم و ارشاد نمی شوم و حرف نمی زنم و نمی توانم برقصم.

خدایا این شب های سهم گین و این صبح های مستهجن را ازمن بگیر و مرگ عاجل عطا فرما.

+ نوشته شده در  87/08/28ساعت 20  توسط هيوا فولادي | 
                                             خبر ها و نظر ها به سبک ما

چند مدتی بود که به وبلاگ های دره ی شارنیوز سر نزده بودم .بهتراست بگویم اصلا به شانیوز سر نزده بودم .و اگر کامل تر بخواهید بدانید اصلا به اینترنت وصل نشده بودم و اگر واقعا ادم فضولی هستید بدانید که اصلا کامپیوتر نداشتم.

از این که فضول هستید ناراحت نشوید.فضولی این ویروس واگیر دار یکی از اعضای اصلی بدن ما ایرانیان است.اما اگر هنوز می خواهید بیشتر بدانید در این خصوص که شهربان را چه شده است که از شار نیوز بی خبر است. بهتراست  هرچه زود تر خود را به یک متخصص در خصوص فرار مغز از وطن نشان بدهیدچرا که شما یک نخبه هستید در زمینه ی فضولی بیش از حد در مسایل بی اهمیت.

اما اصل موضوع_  اگر شما هم به وبلاگ ها سر بزنید می بینید یکی دو خبر مثل یک صدا در تمام وبلاگ ها طنین انداز شده است و ادم احساس می کند در یک دره نشسته است وصدای کسی را با طنین های متفاوت می شنود اما از هرچه بگذریم طنین صدای شهربان چیز دیگری است پنبه ها را از بینی تان در بیاورید تا با هم گذری داشته باشیم بر اهم اخبار.

باراک اوباما  نسخه ی جدید سوپر من

تقریبا می شود گفت با اهمیت ترین بحث این روزها (البته پس از شایعه ی دلایل استعفای اقای مدیر کل) مسئله ی انتخابات امریکا است.خوشبختانه انتخابات تمام شد و نسخه ی جهان را برای 8 سال دیگر امت همیشه در صحنه ی امریکا پیچیدند.

جشن و سرور را در جای جای جهان می شود دید .البته ما ایرانیان که اصولا خومان هم نمی دانیم باید شاد باشیم یا نه ، تا قبل از اعلام نتایج موضع خاصی نداشتیم (الا شخص اول دولت که با تحلیل هایشان مثل همیشه جهانیان را متحیر ساخت) اما حال می توانید به مقدار فراوان تحلیل و تمجید از اوباما را بشنوید. بنده اما هیچ علاقه ای به این سوپر من جدید جهان ندارم زیرا ایشان به نظر من از سلسله ی ریس جمهورهای مد شده در جهان است که نه سرو وضع مناسبی دارد ونه برورویی.امریکا یی ها گند در سلیقه را به جایی کشانده اند که دور نیست روزی نیخال را هم به عنوان رییس جمهور خودشان انتخاب کنند .صد رحمت به سلیقه ی ما ایرانیان. بنده در خصوص انتخابات امریکا کماکان حمایت خویش را از بانوی اول جهان هیلاری کلینتون اعلام میکنم وبا صدای بلند فریاد می زنم خاتمی دوست داریم!!!

آن کردان که کرد نبود

مسئله ی دیگر خود کشی تاریخی مجلس بود که در یک اقدام تاریخی بعد از مدتی خیلی کوتاه یکی از با اهمیت ترین کسانی را که به او رای اعتماد داده بودند را به گند کشیدند. رایحه ی این گند تا سالیان سال در کوچ پس کوچه های بهارستان خواهد پیچید.

اما نکته ی جالب بازهم عدم وضوح!! در وضع روحی ایرانیان در شادی یا غم شان بود.عده ای ناراحت شدند که این دسته از ناحیه ی بینی مشکل دارند و جای بحث ندارند.خیلی ها بی خبرند و حتی نه تنها کردان را نمی شناسند بلکه شخص لاریجانی جان را هم به جا نمی اورند این دسته در گیر و دار زنده ماندند.اما روشنفکران و خیلی از علما خوشحال شدند.ضمن عرض تبریک به این دسته به خاطر حس شامه ی قوی شان از انها خواهش می کنم در صحت مدرک چند نفر که تا به حال در طول این چند سال با انها برخورد کرده اند فکر کنند تا ایام به کام شان اب لوله کشی شود. برای مثال می توانید به این چیز ها فکر کنید:

مدرک معلم کلاس اولتان.

درجه های ماموری که چند بار در ازمون رانندگی شما را رد کرد.

دیانت کسی که در گزینش استخدام از شما بازجویی کرد.

پزشکی که هربار کودکتان را برای معالجه پیش او میبرید.

مهندسی که برای شما قرار است سرپناهی امن بسازد.

....

دوستان عزیز دیری است که رایحه ی پیچیده در بهارستان دررگ های این سرزمین جاری است.  

سردبیر بی کار و مسئولین بی خیال

مصاحبه ی سردبیر شار نیوز را با یکی از مسئولین شهر را حتما بخوانید.ادم مات ومتحیر می ماند از این همه مشکل و معضلی که در فکر سردبیر است و این همه زیبا نمایی بی خیال مابانه ی اقای مسئول.

تمام مشکلات ما چیزی نیست چز یک سری مسائل عادی و پیش پا افتاده.مرگ نزدیک به 10 نفر در عرض چند روز(کاش هر ده نفرشان یک فلسطینی بودند)

نانی که می خوریم و شبیه هر چیزی است الا قوت لایموت.

ابی که البته فعلا نمی خوریم و قبلا اصلا قطع بود.

گازی که نخواهیم داشت و همه ی کسانی که از عواقب قطع ان خواهند مرد.

تمام این مشکلات معمولی است برای ما . حتی اگر برای تمام دنیا فاجعه باشد.

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 0  توسط هيوا فولادي | 
 
وبلاگ