![]() |
![]() |
|
| وبلاگ |
|
قابل توجه کسانی که فقط در نظر دادن تخصص دارند. بنده امروز یک نظر ۲۰ دریافت کردم که نشان از درک فراوان و سلیقه ی عالی فرستنده ی نظر دارد. اما از شوخی گذشته این نظر را به صورت ایمیل از یکی از مفاخرکردستان که در خارج از وطن زنگی می کنند دریافت کردم. برای من بسیار خوشحال کننده بود . هرجند که می دانم ایشان بیش از حد به بنده لطف دارند. اما خواستم این خوشحالیم را با شما شریک بشم. در معرفی ایشان فقط این را می گویم. که فمنیست ها با او اشنایی بسیاری دارند . نظر دکتر را با هم می خوانیم:
Sllaw
weblogakat jwana:
rasha wak rojgari xalki kurd la iran,
tanzeki xamnaka wak zardaxanay ba zor la sar roomatek ka la dillawa nashada,
hiwadarim spi bet wak kotayi shawi rash ka dabeta rojgareki roon,
la naxi dllawa u ba shadi pebkanet. |
|
+ نوشته شده در
86/11/28ساعت 23 توسط هيوا فولادي |
|
|
(سعی داریم ازین پس شاهکارها و گل واژه های مشاهیر معاصر خودمان را به بوته ی نقد بکشیم. با سوژه ها و نظرات خود ما را یاری رسانید)
قسمت اول: شهرداری شهرداری سقز که این روزها ناخواسته سکاندارش تبدیل شده است به تیتر اول وبلاگ سوتی بگیر ها موضوع بحث ما می باشد. چند روز پیش بنده به چشم خویش دیدم که کار بلدان شهرداری در یک اقدام مبتکرانه نوع جدیدی از اسفالت را اختراع کردند. روش کار بدین صورت بود که این علما قیر داغ را داخل چاله های پر از اب معابر می ریختند.و بدین صورت بعد چند دقیقه نوع جدیدی از اسفالت بدست می امد که انعطافش بیشتر از ادامس بود و جالب تر اینکه هرگز سفت و محکم نمی شد. اما ابتکار جدیدتر متخصصین شهرداری چیز جالبی است . با توجه به فرسایش تدریجی سرعت گیر ها به دلیل استفاده ی غلط مردم از انها (اغلب از این سرعت گیر ها به عنوان سکوی پرش استفاده می شود)مامورین شهرداری برای صرفه جویی در مصرف قیر و جلوگیری از هدر رفتن بیت المال و ممانعت از استفاده ی تفریحی از سرعت گیر ها ، به جای ریختن هزاران تن قیر در خیابانها در یک ابتکار عجیب در سطح خیابانها خندق کنده اند.این کار چندین فایده دارد: ۱ هر مرفه بی دردی که با ماشینش به خیابان می اید و بنزین مفت کشور را می سوزاند پدرش در می اید و جلوبندیش پیاده ۲ وفایده مهمتر و جالب دیگر این است که با همین قیر های از خیابان کنده شده ،چاله های غیر ضروری خیابان های دیگر را به روش ابتکاریی که در بالا عرض شد پر می کنند. تا قسمت بعدی شاهکارهای مشاهیر معاصر بدرود. |
|
+ نوشته شده در
86/11/28ساعت 0 توسط هيوا فولادي |
|
|
والنتاین یکی از بهترین و خوشمزه ترین اعیاد ما ایرانیها می باشد.
ریشه این عیدبرمی گردد به زمانهای خیلی دورایران باستان که البته امروزه خازجی های بی ریشه سعی دارنداین عیدملی مارابه نام خودتمام کنندو برای همین است که یک نام جعلی فرنگی هم برای آن انتخاب کرده اند.اما درهرحال درایرانی بودن این عیدبزرگ هیچ شکی نیست آورده اندکه شخص رستم دستان علاقه بسیارزیادی به این روزداشت و همیشه دراین روزدوست دخترهایش راسواربر رخش خودش می کرد و چند دور به آنها سواری می داد و درآخر هم اجازه می داد که دوست دخترش با گرز معروفش بازی کند . اسناد مستندی هم در دست می باشدکه کورش کبیر ضمن گرامی داشت این روز به دوست دخترهایش یک کوه کتیبه عاشقانه اهدا می کرد. البته این روز ازقدیم الایام در میان کردها هم داشته می شد،با توجه به شواهد مستدل دیاکوفرمانروای بزرگ کرد در این روز اجازه می داد که دوست دختزهایش بیایند و در اتاق خصوصی او ازگرمای مناسب و حمام آب گرم استفاده کنند (در قدیم هم آب و اتاق گرم فقط در اختیار از ما بهتران بوده است .) مراسم های این عید بزرگ در کذشته نه تنها در میان شاهان و صاحبان قدرت بلکه در میان آحاد مردم هم رواج داشته است .در مناطق خودمان پشت "کوشکه لان "ها در این روز شاهد جوانان غیوری می بود که در اوج بی امکاناتی با تمام توان سعی داشتند این روز را گرامی بدارند. هرچه زمان به جلوتر آمد این عید درمیان شاهان و حاکمان ارج و قرب کمتری یافت ولی در عوض در میان جوانان رواج بیشتری پیدا کرد حاکمان بیشتر در خفا آن کار دیگر می کردند ولی جوانان اجازه می دادند که معشوقه هایشان هر آنچه را که در چنته دارند در معرض دید عموم قرار دهند . جوانان این روزگار هم خیلی به این روز علاقه دارند و به جای پشت "کوشکه لان "در کافه ها و سالن های سینما قرارملاقات می گذارند . محل قرار عشاق عزیز در شهرما اغلب کوچه ها و یا پارک شهر است اما چون این اماکن با خطرهایی همچون آبروریزی عمده و گاز گرفتگی سگ و چنگال قانون همراه بود دیگر عشاق کم کم تغییر ذائقه داده اند و سعی بر این است برای جلوگیری از خطرات فوق الذکر قرارها و مراسم هایشان را در منازل خالی خویش برگزارنمایند . آن گونه که ماشنیده ایم این نوگلان تازه شکفته در تاریکی روبروی هم نشسته ،شمعی روشن می کنند و در حالی که صدای یک موسیقی ملایم کلاسیک به گوش میرسد برای همدیگر و اینده ی این عشق رویایی شان فال حافظ می گیرند. و در خاتمه ی مراسم در حالی که هیچ گونه درگیری فیزیکی!! صورت نگرفته است هدایای مخصوص این روز مبارک را به همدیگر تقدیم می کنند. |
|
+ نوشته شده در
86/11/27ساعت 23 توسط هيوا فولادي |
|
|
چند روز پیش پسری جوان همراه پیرمردی مدارک فوت کسی را جهت انجام کارهای اداری و حصروراثت روی میز کارم گذاشتند. یک لحظه چشمم به نام شخص فوت شده افتاد خانم شنو . ف . همان نامی چند مدت پیش خبر کشته شدنش را به دست برادرش در سایت زده بودیم. ومدتی بعد از آن این نام را روی دیوار های شهر دیدیم.اطلاعیه هایی در شهر پخش شده بود جهت انجام مراسم ختم برای این خانم . یک لحظه ترسیدم .نگاهی به پیرمرد انداختم فهمیدم که باید پدر آن خانم باشد.پیرمرد ساکت و گرفته پشت سر مرد جوان ایستاده بود.ناخوداگاه به چهره ی جوان خیره شدم .او هم ارام به چشم های من زل زد. بدون هیچ دلیلی پرسیدم :چه نسبتی با ان مرحومه دارید؟ رو به پیرمرد گفت: ایشان پدرش هستند. پرسیدم : و شما؟ کمی مکث کرد و گفت: برادرشم. فکر و ذهن و حرف زدنم دست خودم نبود.قلبم به شدت می تپید.پرسیدم :تو همانی هستی که خواهرت را کشتی؟ با مکث گفت:چه فرقی میکند؟ بیشتر ترسیدم گفتم:ببخشید فضولی میکنم.فقط می خواستم بدونم. با اعتماد به نفس و محکم گفت:اره من بودم. از سوالم پشیمان شده بودم. سوال بی دلیل من همین جواب سربالا را می خواست.فهمیدم که دروغ می گوید.به ثبت مدارکشان ادامه دادم.یادم افتاد که شنیده بودم خانواده مقتول به قاتل رضایت داده اند.و انجام این کار های اداری جهت ازاد کردن قاتل از زندان بود. اعصابم خورد شده بود. دروغ ها واعتماد به نفس ان جوان در معرفی کردن خودش به جای قاتل که حتما یکی از دوستان قاتل یا شایدهم یکی از فامیل هایشان بود حالم را به هم میزد.از سوال های خودم هم پشیمان شده بودم.اما باز با وجود ان که می دانستم او قاتل نیست پرسیدم: از کاری که کردی پشیمان نیستی؟ جواب داد:نه.چرا پشیمان باشم حقش بود.مردم الکی حرف می زنند.این اعلامیه ها و شایعه ها همه ش بیخوده.انها واقعیت را نمی دانند.خواهرم ادم خوبی نبود. من و جوان یک بازی احمقانه را شروع کرده بودیم .او خودش را جای قاتل جا می زد و من یک حس انتقاد خیلی خفیف همراه با ترس را انتقال می دادم.به کارم ادامه دادم. جوان با ناراحتی ادامه داد:چندین بار با هاش حرف زدیم اما فایده نداشت و به کارش ادامه می داد.مگر نه اینکه هر روز سی دی جدیدی از دختر ها پخش می شوداگر یک روز سی دی او هم پخش می شد چه؟ می دانی چه ابرویی از ما می رفت؟ نای جواب دادن نداشتم.به کارم ادامه دادم. به این فکر می کردم که ترس از افکار عمومی و ابروریزی چه قدر مهم است.نظر مردم وقتی خوب است که به نفع و موافق ما باشد. ولی وقتی به ضررمان باشد "گور پدر حرف مردم" .کارشان را تمام کردم. انها بی هیچ حرفی رفتند.با شتاب جهت آزاد کردن قاتل یاد مراسمی افتادم که عده ای با عجله و بدون برنامه قرار بود برگزار کنند. یاد کسانی افتادم که بی هیج دلیلی مراسم را به هم زدند .و در توجیه این کارشان تلویحا" وسرپوشیده کار قاتل را توجیه می کردند. یاد سی دی های خصوصی مردم افتادم که هر روز به بازار می ایند. .... هنوز یک چیز خیلی اذیتم می کند. اینکه آن جوان چرا خودش را قاتل جا زد.؟و چه قدر باید بترسیم از این حس افتخار و شهامت احمقانه که به صورت نهفته در همه ی ما مردان وجود دارد. از آن دختر بینوا هیچ جا عکسی منتشر نشد.عکسش را من دیدم.یک صورت معمولی که کمی بیشتر از سنش نشان می داد. دختری متولد سال 63. جمله ای هنوز بعد از چندین روز دارد مثل میخ به مغزم کوبیده می شود. روی گواهی فوت شنو نوشته شده بود: علت مرگ:قطع جوارح حیاتی گردن |
|
+ نوشته شده در
86/11/26ساعت 3 توسط هيوا فولادي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشيو مطالب شهربان را ببينيد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
شارنيوز `پرسه در شهر سوتي در سيتي آرشيو مطالب شهربان |
|
RSS
|